131-
ژوئن 24, 2011
از اوناينايه پرسيدند چرا نوشتن را ادامه ندادي يا اگر نوشتي چرا چاپ نكردي؟ تاريخ فجايع را به بار ميآورد تا به يكي مثل تو خوراك نوشتن بدهد. ننوشتن تو خيانت به آنهايي است كه از بخت بد رنج كشيدهاند و رنج، نفت نوشتن است. همچنانكه يك دلار از پول نفت به دايناسورها نميرسد و ارث شيخهاي عرب است، نوشتن تو دردي از رنجديدهها دوا نميكند، بلكه مسئوليتي اخلاقي است كه تخيل حاصل از آن رنجها را به هدر ندهي.
جواب داد يك رمان نوشتم و همچنان شرمسارم از لذتي كه شما از آن ميبريد. خيانتكار به آن رنجها شماييد كه با خواندن كتاب من به جاي آنكه زمين را تبديل به گور دستهجمعي نوع بشر كنيد، از آن لذت برديد. از آن گذشته، من اگر راه و رسم نوشتن را ميدانستم، به اشتباه نميرفتم و اسباب لذت شما را فراهم نميكردم. من يك سرگرمكنندهام، يك كـاندومساز. +
129-
ژوئن 11, 2011من
خوشبختیم رامدیون تاکستانهای انگورم، مدیون مروت ساقی، مدیون میل مِیفروش به چشمهای خمارم…
125-
مه 24, 2011اما باز میرسیدم به رودخونه. گاهی خیال میکردم یه رودخونه دیگه س. اما رودخونه دیگه ایی توی این شهر نبود. بعد به خودم میگفتم شاید چون رودخونه یکمی انحنا داره هی جلوی چشمم سبز میشه، اما چطور میتونستم خودم رو گول بزنم، من توی این شهر بزرگ شده بوودم، کنار این رودخونه و با این انحنا بزرگ شده بودم. انحنا داشت؛ انحنای مختصری، نه اینکه شهر رو دور بزنه و توی بغلش بگیره.
123- از مرگ. شب اول
آوریل 19, 2011همه ما یک روزی باید میمردیم. اما زندگی انقدر عادی بود که مرگ هم عادی شده بود کم کم. برای همین مقاومت کردیم. از جد پدری ام که در شش سالگی مُرد بگیر بیا تا خود من که در هفده سالگی فوت کردم. همان سالی بود که امپراتور فوت کرد. کسی برای فوت من وقت نداشت. مراسم تاج گذاری اعلی حضرت بود. همه رفته بودند و کسی برای مراسم من نمانده بود. من بودم و مصدق بود و خانمش. مصدق گفت خیلی تنها شده ام. دستم را گرفت و رفتیم احمدآباد. آخرش هم من سرطان گرفتم و مصدق فوت کرد. رضا هم که مثل یهودی های سرگردان شده بود فرار کرد و فرار کرد و قلبش گرفت و مُرد و جسدش بی پناه افتاد مصر. بعدها هم علیرضا تلاش هایی کرد، اما هیچ کس هست که نداند آدم با یک گلوله و یک چکاندن ماشه نمیمیرد؟
نمیمیرد.
122-
آوریل 10, 2011ژاپن دیگر جای من نیست. هیچ کجا جای من نبود. هفته دیگر می روم. می روم به بدبختی خودم بپیوندم.
نه، گل آشنایی بچینم: پدر و مادرم را ببینم و دوستانم را. می گویند که بیشتر بمانم. از پی چه؟ برگ و باری نه بدین سفرها.سهراب
هاجر
حسین پناهی
هاجر که مرد کج شدم. کج شدم و شروع کردم به کشیدن قلیون…زیر ستاره هفت برادرون.
تنباکو هم گفتی تنباکوهای سابق.
کاغذش کاغذ برازجون بود و توتونش توتون برازجون!
اما دست پخت هاجر نبود.
جونوریه این ادمیزاد
با داستانای هزار و یک شبش.
هفتش نشده، دم به دقیقه دود تو گلوم میشکست و قلبم لگد می کوباند به سینه م.
هشق و هاشقیه ما دهاتیا از معمای ملخ پر گره تر!
چهل مامور پاسگاه بنشونی به پاییدن، چهل سال نمیفهمن کی زن و مرد دهاتی همدیگرو دوست دارن… .
کلنگ و بیلو ور میداشتم و تو چله بی ثمر تابستون می افتادم به جون زمین… تا غروب بشه خیس عرق و سر تا پا خاک به خانه می امدم…
قوری بود و هاجر نبود.
جوان که بودم استکان مشت میکردم و به عشق هاجر با یه یا علی خردش میکردم.یلی بودیم…
تو فراغت قشون کشی های اجباری، کشتی به راه می انداختن و هر ایلی پهلوونشو به میدون میفرستاد.
حسرتی شدم برا پهلوونای ایلات که پشتمو به خاک برسونند و به دلشون ماند!
معجزه خرماهای هاجر بود که تو لای آردای گندم قایمشون میکرد.
دوشاب بود و بلبل… و رینگ رینگ سکه های دست دوز لباس های هاجر که هوای خانه بود.
چه دل کوچکی داره ادمی،
و چه زود تنگ میشه… .
هاجر که مرد من هم یه جورایی مردم… .
تو حیاط بزرگ خانه که حالا ده برابر بزرگتر شده بود،
پشت به زمین و چشم به ستاره ها…ستاره های هفت برادرون.
باختی پهلوون!!
پشت شکسته م هر شب پهن بود رو خاک.
کو حوصله نمد و گلیم و گبه!!
یکی باید دلداریم میداد.
اگه دیدین داره دیرتون میشه، کفشا و گیوه هاتونو فراموش کنین،پابرهنه بدوین، بهش می رسین…!!
چقدر بزرگ و بی رحمه زندگی!
چه نعمتیه عادت!
از دولتی سر عادته که مصایب سنگینو،
تاب میاریم…
جواب سلاما که یادت بره،ار صاحب داشته باشی،
باید حلوای خیراتتو بپزن!
جواب سلاما یادم می رفت.
یهو میدیدم پاپتی تا سرچشمه رفتم.
ما دهاتیا خیلی دیر دیوونه میشیم.
ولی وقتی دیوونه شدیم قفل و زنجیر چل منی چاره ساز نعره هامون نیست!
…باید که به امید کسی کشت کنی.
کسی که ستون اوارگی خستگی هایت باشه!
…چای های نطلبیده،
رخت های بی واگو شسته،
و غرغر شیرین چی داریم ها و چی نداریم ها!
هاجر که رفت چای نطلبیده دیگر، هرگز نرسید.
یه شب دل کوهستانیمو بقچه کردم تا به بهانه دیدن سلمان که دردونه هاجر بود و همیشه جون اونو قسم میخورد راهی شهر بشم… .
کوچک که بودم، یه بار بال یه ملخو کندم و به هوا پرش دادم.ملخ با یه بالش کج میرفت و آخر سر با سر به حصار سنگی خورد و پای حصار افتاد. بقچه را برداشتم و با تنها بال سالمم راهی تهرون شدم.
و با کله خوردم به دیوار بتونی خونه ی سلمان…
…رفتم شرکتش…
سلمان یلی بود. با کنار و کلگ و رملگ بزرگش کردم. بندر میرفتم تا خرج لباس و کتاب و قلم و دفترشو به راه کنم.دردونه مون بود.
تو شرکت یه خانم جوون تیلیفون پشت تیلیفون جواب می داد و میخندید و تا از روی صندلی بلند می شدم، با اشاره دست حالیم میکرد که بنشینم… .
سلمان ناغافل سرکی کشید و سریع درو بست… .
دلم لک زده بود برای چال پیشونیش که تو کوچیکی روزی یه بار میبوسیدمش… .
تیلیفون به جای زنگ بوق که زد، خانم جوون، از جاش بلند شد اخمهاشو کشید تو هم و پنجره را باز کرد،
و گفت: چه بویی میاد!!
گفتم : بوی گل و رنگ و …
گفت :نه پدرجون. بوی دوغ ترشیده میاد.
با اقای مهندس کاری دارین؟
گفتم : بله… .
آقای مهندس!!
رفتم و دوباره روی صندلی نشستم. حس میکردم یه مشک پر از دوغم! حق با خانم منشی بود.تو بوهای عجیب و قشنگ دور و برم من غریب بودم. رفتم تو عالم هاجر، و همه بوها را به یاد اوردم.
بوی کره؛
بوی گوسفندهای خیس؛
بوی کنده های بد سوز؛
بوی نون تازه پز؛
بوی کودری؛
بوی میخک و مهلو؛
بوی هاجر.
سیگاری پیچاندم و کبریت کشیدم.
برای نجات از فکر هاجر، رفتم تو سه سالگی آقای مهندس.
دستمال بنفشی روی بازوی کتش قلابه شده بود؛ ابتکار هاجر برای نجات آقای مهندس از مف مف کردن.
یه روز که برنج ناهارمان بود، همه جارو دنبالش گشتم تا دیگه خواب برنج نبینه! گشتم، همه جا را.
اخر سر بالای حصار جو پیداش کردم. داشت با دختر عموش خونه می ساخت. گفتم: بیا، برنج داریم.
نگاهی به دختر عموش کرد و بعد گفت: ما علف خوردیم، سیریم.
گفتم: مگه بزغاله این!!
دوباره سلمان در رو واکرد. بی این که نگاهم کنه،
رفت طرف خانم جوون. پشت به من پچ پچ کرد.
دستام مثل دو تا بال تو هوا باز مونده بودند… .
خانم جوون کیفشو ورداشت و به سرعت برق رفت.
دیگه طاقت نیاوردم… دویدم و بغلش کردم… .
نگفت مادر چطوره که باز تیلیفونش زنگ زد.
وا رفتم رو صندلی و زل زدم به جوونیهای خودم… .
تو رخت بی وصله… .
بعد یه شماره گرفت. کلافه بود.
پلنگا توله هاشونو میشناسن… .
چقدر میمونی؟
همیشه.
کجا؟
پیش پسرم
باید با المیرا هماهنگ کنم.
دوباره زنگ زد. دستش به وضوح میلرزید.
از ولایت چه خبر؟
گفتم: سلامتی. به جای آل حالا اِل داره نابودمون میکنه.
دل به دریا زدم و پرسیدم:
المیرا؟
گفت: زنمه…هشت ساله که زنمه… .
- مبارکه.
- از سلسله افشارند.
- مبارکه.
- بهشون گفتم بابام تو هند تجارت فرش داره…؛
باید حموم بری،
لباس عوض کنی،
و خیلی کم حرف بزنی،
- بابا؟
- بابا.
- جسارته ولی شرایطم ایجاب میکنه که تو را با یه عنوان معقول به خونه ببرم.
گفتم : پیشت باشم، هر چی بگی قبول.
گفت : گفتنش برام سخته.
گفتم : اسونترین کار تو دنیا برای من سختی هاست، نترس.
گفت : به عنوان مستخدم می برمت.
دستمو بوسید و دستشو محکم گرفتم و بلندش کردم و پیشونیشو بوسیدم.
چال پیشونیشو که حالا دیگه گم شده بود لای چند لایه گوشت… .
***
و حالا درست یازده ساله که تو خونه پسرم،
سبزی و طالبی و گوشت میخرم.
و به باغچه می رسم و هیشکی نمیدونه
که من چه نسبتی با اقای مهندس دارم.
چه لزومی داره که کسی بدونه… .
پیش پسرمم و بچه هاشو این ور
اون ور میبرم… .
المیرا یه شب خواب عجیبی دید.
خواب دید که من پدر اقای مهندسم.
گفتم : بقیه اش آسونه… .
من چهل و هشت ساله که پدر آقای مهندسم.
خندید… و گفت: خیلی وقته که اینو میدونستم.
وحشت زده پرسیدم : از کی؟
با خنده گفت: از وقتی که اولین سیلی رو از دستش خوردم.
ظهر که اومد رفتم جلو و گفتم:
حقیقت داره المیرا رو زدی؟
گفت : کی؟
گفتم : بعد از ظهر عید شش سال پیش؟
یادش نبود.
و من یه سیلی خوابوندم توی گوشش.
و گفتم قدرشو بدون.
ببینش؛
بشنفش؛
قبل از انکه بره و دود سیگار، تو گلوت بشکنه…
121-
مارس 23, 2011فرمانده به زنش نمیتونه بگه دوستت دارم
تو جنگ فقط تیر دنبال کله س
هیچ چی دنبال هیچ چی دیگه نیست
هیچی نیست
آدم وقتی از بقالی و سلمونی و خیابون دور میشه
اونام ازش دور میشن
همه چی تمومه دیگه
از یه جایی به بعد
اون جلو آیینه س دیگه
هرچی بزنی به خودت برمیگرده
ده تا
بیست تا
از جون کندنه که میمیری
.
چطور میتونی به زنت بگی تفنگت رو
کوه ها رو
خاک رو چقدر دوست داری
.
به آیینه از اول باید رحم کرد
وگرنه تیر که نیشس وسط ابرو
دیگه دکتر هم حالیش نمیشه چه جوریاس
120- مرده باد شاعر!
ژانویه 23, 2011نخستین بار که تو را دیدم، گُمت کردم؛ باز دیدمت، باز گمت کردم؛ وقتی یافتمت دیوانه بودي. شعر، شعر، شعر می خواندي؛ شعرها را دوباره می خواندي، و با یک قیچی تیز و بلند، دنبال حنجره ي یک غول می گشتی. هرگز معلوم نشد که چرا می خواستی «رؤیایی» را چاقو بزنی. شاید می خواستی بدانی «رؤیا» چه معنی می دهد. و یک بار هم به زنی «فاحشه» گفتی، خانم بفرمائید، من این کاره نیستم. یک بار هم می خواستی از دهنه ي یک توپ منفجرشوي، چرا که زنی را که خودکشی کرده بود از مسافر خانه بیرون کشیده بودند و باران روي صورتش می ریخت و تو می گفتی، نمیر! نمیر! و زن؟ ساعت ها قبل مرده بود. و بعد مرا به بیماران دیگر تیمارستان معرفی می کردي. من و«سیمین دانشور» را به خواستگاري زنی رنگین چشم فرستادي که در تیمارستان عاشقش شده بودي. « ساعدي» می گفت، دو دیوانه؟ که چی؟ – و انگار ما همه عاقل بودیم !- و آن شب -اي بدعت گزار شاعران زبان پریشی عالم!- به گوش آن زن رنگین چشم چه می خواندي؟ دلداده ي هاج و واج موهاي سرخت را تماشا می کرد. آیا او زنده است تا سراغ حال عاشقانه ي چهره ي تو را از رنگ نگاه او بگیرم؟ و یک بار هم گفتی «زهري» مرد خوبی است و یک نفر پرسید، شاعر خوبی هم هست؟ و تو به سکسکه افتادي و من باز گمت کردم، باز یافتمت. مسلول بودي؟ دیوانه بودي؟ سکته کرده بودي؟ از هند برگشته بودي و من و تو و دخترم و پسرت، رفتیم، دربند یا درکه . و باهم عکس گرفتیم. عکس ها افسرده اند اسماعیل! ، انگار چشم هاي زمان بر آنها گریسته اند! عکس هاي بعد از مرگ هستند اسماعیل! انگار عکس هاییهستند در دست مادرهاي پسر مرده. به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید! به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید! به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید!
119- فَلَستَ لِي. أنا لَستَ لِي.
ژانویه 23, 2011یک جایی میشود که وقتی داری آرام آرام میخوری، قصه هایت هم مست میکنند. این من را کنار ِ تو اذیت میکند. درویش بود یا تصرف ِ ذهن من که یک جایی میگفت تابوتی که دارد میرود برای من است، اما اگر رویش اسم من را دیدی، از من نیست، از من نیست. من هنوز به اندازه رفتن، لبریز ِ بودن نشده ام.
118-
ژانویه 23, 2011آخرین باری که همه جمع شده بودند دیدمش. روی پشتبان مَرغ، که رفته بودیم عرق خوری. بیشتر از همه میخورد و کمتر از همه مست میکرد. ساعت پنج صبح است. دلم گرفته. کاش بلد بودم همه آدم هایی که گوشه نشسته اند را دست بگیرم و بلند کنم بیاورم جایی که گوشه اش نشسته اند. عکسش را دیدم الان، و فکر کردم آخر ِ همه، همین میشود. آخر ِ این همه ی ِ کوچک.
تصویرش نمیرود.
117- بِاَی اَرْضٍ تَمُوت
ژانویه 22, 2011قطارهاي ِ فشنگ
حمايل بر سينه
زیر ِ پرچم ِ صلح
خسته نشدی سرهنگ؟
116- دوست عزیزم، تیرانوساروس رکس
ژانویه 19, 2011یک روز من رفته بودم کافی شاپ آقایی آمد به من گفت سیگار نکشید یا لطفا کمتر بکشید یا لطفا هر شش نفرتان پنج نخ بکشید پدرم هم میگفت سیگار نکش مادرم اول میگفت نکش الان میگفت کمتر نکش آن آقای توی خیابان با آن آقای توی خیابان همدیگر را میزدند ما همه مان آزادی میخواهیم برای رسیدن به آزادی نقل و نبات و حلوا پخش نمیکنند در راه رسیدن به آزادی است که همدیگر را میدَرّیم و در راه رسیدن به آزادی است که باید با بقیه چند تا چند تا بشویم و قهر انقلابی بکنیم و همین طور پیش میرود تا بتوانیم یک روزی یک جایی قدرت را از آثار استثماری اش امحاء بکنیم دیروز عصر نَه پنج سال پیش عصر من سوار تاکسی شده بودم که از انقلاب بروم دوتا پل آن طرف تر آقای راننده تاکسی میگفت آخر من چه کاری بکنم نمیتوانم از دیوار مردم بروم بالا که میتوانم؟ بعد همین طور توی چشم های من زل زده بود که من بگویم نه نمیتوانی ولی من حرف زدن بلد نبودم تازه بیست سالم شده بود یا هفده سالم یادم نیست ولی در خاطر دارم که حرف زدن بلد نبودم و تازه به مهارت شنیدن آشنا شده بودم برای همین هم راننده بعد از چند دقیقه متوجه گنگی من شد و ضمن ابراز همدردی به ادامه مهارت محیرالعقولش – صحبت کردن – پرداخت و بعد از اینکه من پیاده شدم بیست و پنج تومن – که آن موقع مقدار زیادی پول بود نسبتا – از من زیادتر گرفت درصورتیکه من نمیدانستم کجایم شبیه دیوار مردم بود و همچنین نردبانی در آن نزدیکی نمیدیدم و این بود که در بیست سالگی یا هفده سالگی – درست یادم نیست – خاطرم از ضعف مهارت بینایی ام هم ملول شد من از اولش هم یک آدم عادی بودم مثل بقیه مردم در هفده سالگی داشتم به شنیدن عادت میکردم و مثل بقیه مردم چند سالی طول کشید تا بتوانم حرف بزنم هنوز هم که هنوز است درست قادر نیستم حرف بزنم تایپ کردن را زودتر از حرف زدن یاد گرفتم ولی در هیچ کدام نتوانستم به اندازه خیره شدن به مانیتورم مهارت کسب کنم چهارساعت دیگر امتحان دارم دیروز که رفته بودم سر جلسه آدم ها هی با هم حرف میزدند و میخندیدند و من به این فکر میکردم که روز به روز دارم مهارت هایم را از دست میدهم الان حرف زدن کم کم شنیدن تنها کسان ِ من تنها کسانی که من را هنوز اذیت نکرده اند دایناسورها هستند من دایناسورها را دوست دارم و شاید یک روزی که خیلی حوصله ام سر رفت یک روزی که مثل این روزها نبود بتوانم به جای مانیتور لبتابم خیره بشوم به دوست عزیزم تیرانوساروس رکس و چند کلمه ای با هم صحبت کنیم و بلکه یک نخ سیگاری روشن کردم و چیزی که مردم در دلشان درد میکند را با او در میان بگذارم و بگویم که خسته شده ام واقعا از این همه بالا و پایینی به او که قدش بلند است بگویم دستم را بگیرد.
واقعا خسته شده ام.
115-
ژانویه 17, 2011بیا ببینیمت
هـ رو هم خیلی وقته ندیدم. بیام تورو ببینم بگم عنم به چند؟
کجایی؟
فرقی نمیکنه
نشستی تو اون دخمه داری چه گهی میخوری؟
کیر خر. دارم جور ِ خنده های شما رو میکِشم
ریدم تو اون دنیات که انقدر سیاهه
تو دل و مغزت که ریده باشن، زبونت بهتر از این نمیشه
باشه
شرمنده م
نوکرم. فعلا
فعلا


